بالا
صفحه اصلی > پیشخوان > با حیوانات مهربان باشیم (۴)

با حیوانات مهربان باشیم (۴)

با حیوانات مهربان باشیم (۴)

مورچه آزار انسان آزار می شود

یکی از شعرهای دوران دبستان که شاید همه ی مردم کشور ما حفظ باشند، این بیت است:
میازار موری که دانه کش است
که جان دارد و جان شیرین خوش است
مزن بر سر ناتوان دست زور
که روزی در افتی به پایش چو مور

اما ما فقط آن را حفظ کردیم، درک نکردیم، فهم نکردیم، تقصیر ما البته نبوده، روش تربیتی غلط بوده
بزرگان تعلیم و تربیتی ما بر خلاف سعدی و فردوسی، نمیدانستند که اگر بخواهند مهربانی در جامعه نهادینه و فرهنگ شود و خشونت رخت بربندد و عصبانیت و تند خویی و سنگ دلی، در افراد جامعه نباشد، باید از احترام به مورچه ها شروع کنند.

ریشه ی بسیاری از تبهکاری ها همین قساوت و سنگ دلی است. در حالی که دین ما دین رحمت و مهربانی است. شخصی بود که هر روز، بر سر پیامبر ما خاکستر می ریخت ولی وقتی بیمار شد، پیامبر به عیادت آن شخص رفت . علی علیه السلام یک بار برای غیر خدا خشمگین نشد و بر اشک یتیم می گریست.

اصلا چرا راه دور برویم که بگویید ما کجا محمد و علی کجا. خاطره ای را از سید محمد حسین طباطبایی معروف به علامه طباطبایی برایتان نقل می‌کنم، همان استاد بزرگ فلسفه و عرفان و مفسر قرآن کریم.

خاطره ای از علامه طباطبایی
دختر علامه طباطبایی(ره) می گوید: اصلا، حاج‌آقا نسبت به ما هم عصبانی نمی‌شدند. من اصلا عصبانیت حاج‌آقا را ندیدم. واقعا مهربان بودند. نمی‌دانید چقدر نسبت به حیوانات مهربان بودند. بعد از ازدواجم هفته‌ای سه روز می‌رفتم منزل حاج‌آقا. یک روز رفتم خانه و دیدم معصومه خانم خیلی عصبانی است. گفتم چه شده؟ گفت دیشب یک بچه گربه افتاده در چاه حیاط خلوت و ناله می‌کند.

از دیشب خواب و آرام از حاج‌آقا رفته و از ناراحتی تا صبح راه رفته که چطور گربه را از آنجا بیرون بیاورد. گفتم یک بنّا خبر کنید چاه را بکند و گربه را بیرون بیاورد. گفت به خاطر یک گربه این همه هزینه کنیم؟ گفتم ناراحتی حاج‌آقا که بد‌تر است. دیگر رفتند یک بنّا آوردند گربه را از چاه بیرون آورد و نشان حاج‌آقا داد و گفت زنده است.دیگر خیال حاج‌آقا راحت شد.

حاج‌آقا محبت عجیبی نسبت به حیوانات داشتند. وقتی در خانه‌ی فیض بودیم حاج‌آقا معمولا سالی یکی دوبار با خودشان بچه گنجشک می‌آوردند. می‌گفتند بچه‌ها به آن نخ بسته بودند و می‌کشیدند. دیدم گناه دارد و ۱۰ شاهی به آنها دادم و گنجشک را گرفتم. مادرم بی‌هیچ اعتراضی آن را می‌گرفت و می‌گذاشت داخل قفس.

خاطرم هست ماه رمضان بود. سحر‌ها که غذا می‌خوردیم مادرم در یک قوطی کبریت برنج می‌ریخت و می‌گذاشت جلوی گنجشک. اوایل برنج را در دهان گنجشک هم می‌گذاشت و بعد که بزرگ می‌شد خودش می‌خورد.

بچه‌ها آنها را که می‌گرفتند اول پر‌هایشان را قیچی می‌کردند که نتوانند پرواز کنند. مادرم هم بقیه پر‌هایش را می‌کشید تا دوباره پر جدید دربیاورد. یکی دو ماه مهمان ما بودند تا بتوانند پرواز کنند و بروند.

سید مهدی طباطبایی

پیغام شما